شکفتن با رود سپید

 

 تقديم به استاد محترم محمد رسول كفاش

 

زمان در پهناي آرزو مي گذرد

 

لحظاتي بود

با واژة " چُرت "

در مرزهاي احساس مان

        پرواز مي كرديم

زمان در پهناي آرزو مي گذ شت

 

لحظاتي بود

دل ها يكي

دست ها دوتا

چشم ها خيره  به چشم ديگر

احساس پرنده اي بود

 

لحظاتي بود

سطح خيال مان را

شخم مي زديم

وتخم آرزو مي كاشتيم

بسان دانۀ گندمي

       سبزمي شديم

كنارۀ دريايي مي نشستيم

وزندگي را

به موجي تجربه مي كرديم

به موجي كه

سربه صخره اي مي زند

ودل به دريا مي نهد

وپاره پاره مي شود

 

لحظاتي بود

لب هاي مان

زبان مان را

بخيه مي زدند

گرسنه شده بوديم

قرص جوي

 

به گونة خوان داشتيم

مادرم

تكة سرگيني

به ديگدانش مي گذاشت

گونة ديگش سيه شده بود

 اماجي آماده مي كرد

اماج آماده مي شد

دورهم مي نشستيم

مادرم

قرص جوي را قسمت مي كرد

واماج را قسمت مي كرد

 

لحظاتي بود

عالمي احساس مان را

به جستجوي آخرين قافيه

برباد مي كرديم

 

لحظاتي بود

به كفاشي آشنا مي شديم

كه در گنبدي تنها

تكه نوري به سرش داشت

 

وهواي آرزو  را

 نفس مي كشيد

كبريتي در دست داشت

بر فتيلة چراغي مي زد

چراغ آب داشت

آبي كه به گونه اش

قطره روغني مي رقصيد

 

زندگي شايد

فتيلة باشد

فتيلة با آب تر شده

كه جراغي با آن

 

چون ستارة ضعيفي

در ميان اتاقي مي سوزد

 

زندگي شايد

گنبدي باشد

گنبدي كه چشمي به آسمان دارد

وزني با گهوارة كهنه اي

چشمي به سوي چشم گنبد

ثانيه هاي اميدش را

با صداي غم انگيز گهواره اش

يكي يكي

با گرية طفلش          

            حساب مي كند

 

 

 

لحظاتي است

كه مي انديشم

ولحظاتي بود كه مي پنداشتم

زمان

 درپهناي آرزو مي گذ شت

                             ومي گذرد ...

 

 

محمد عارف "صبور"مهنورد

– بلخ – 1387/4/19